loading...
من عرف نفسه فقد عرف ربه (نماز)
مهدی پوراحمدی بازدید : 36 پنجشنبه 31 فروردین 1391 نظرات (0)
شهید حسین یوسف اللهی از سرداران به نام دوران دفاع مقدس استان کرمان، ۲۱ بهمن ماه در عملیات والفجر ۸ بر اثر بمباران شیمیایی مجروح شد و ۲۷ بهمن ماه در بیماربستان به مقام والای شهادت رسید آنچه را که در زیر می خوانید خاطراتی از این شهید بزرگوار ا ز زبان سردار حمید شفیعی یکی از یادگاران دوران دفاع مقدس واز همرزمان شهید یوسف اللهی است.
چه ها پایگاه موشکی را تصرف کرده بودند سر راه ایستاده بودم که حسین با موتور آمد با بچه های اطلاعات کارت شناسایی عراقی های اسیر را می گرفتیم حسین به همه نگاهی کرد و به شهید مهدی پرنده غیبی گفت:مهدی جان کاری با من نداری؟گفت کجا؟جواب داد:برای همیشه می روم .


مهدی اخم کرد و گفت:تو اهل این حرف ها نبودی؟جواب داد:دیگر دیر شده ، دو سال به خاطر شماها ماندم دوستان دیگر هم آنجا دارم و باید بروم نگاهی به او کردم و او را بوسیدم .

یک روز در شلمچه ، حاج قاسم سلیمانی به حسین گفت: اکبر موسی پور و حسین صادقی نیامدند احتمالا اسیر شده اند به قرار گاه خبر بده. حسین ساعت ۱۰ صبح به من گفت: حمید من تا شب صبر می کنم ، ان شاء الله فردا صبح از همه چیز مطلع می شویم .

حسین صبح زود پیش من آمد وگفت: حمید، اکبر وحسین اسیر نشدند. گفتم از کجا خبر شدی؟ جواب داد: دیشب در خواب هر دو نفرشان را دیدم. اکبر خیلی نورانی و جلو بود حسین کمتر نورانی بود.

بعد از من پرسید اگر گفتی چرا این گونه بود؟ گفتم خودت بگو.جواب داد: اکبر هیچ وقت نماز شبش ترک نمی شد و در سخت ترین شرایط حتی در آب که برای شناسایی رفته بود نماز شبش را می خواند اما حسین صادقی بعضی وقتها که خیلی خسته بود نماز شبش را نمی خواند.

در خواب اکبر به من گفت: ما ۱۲ شب دیگر با حسین می آییم. گفتم: دیشب چه کرد ی که توانستی آن ها را ببینی ؟ گفت: کاری نکردم ، یک سوره حمد برای دیدنشان خواندم وآنها را در خواب دیدم.

به مرحله یقین رسیده بود و پرده های حجاب را کنار زده بود

حسین از عرفای جبهه بود و زیبا ترین نماز شب را می خواند ، ولی کسی او را نمی دید، رفیق خدا بود و مشکلات را با الهام هایی که به او می شد، حل می کرد به مرحله یقین رسیده بود و پرده های حجاب را کنار زده بود.

پیش از عملیات فاو بچه ها جذر ومد آب را دقیقا اندازه گیری می کردند، به این ترتیب که هر شب یکی از بچه ها به اروند می رفت و جذر ومد را اندازه گیری می کرد،تا میانگین دستشان بیاید.

یک شب ساعت ۱۲ حسین یوسف اللهی به شهید محمد رضا کاظمی (که علاقه زیادی به حسین داشت )گفته بود سریع خودت را به منطقه فاو برسان که حسین باد پا سر پست به خواب رفته او هم سریع خودش را ظرف ۲۰ دقیقه به اروند رسانده بود و دیده بود که حسین بادپا خواب است.

علی نجیب زاده گفت: وقتی این قضیه را از محمد رضا کاظمی شنیدم، متعجب شدم و به اهواز رفتم. حسین سیف الهی را دیدم و گفتم : تو این جا هستی و اروند را کنترل می کنی؟ گفت: فرقی نمی کند، اینجا یا آنجا ، خواب یا بیدار، اگر آدم بشویم ، همه مشکلات حل می شود.

بچه ها در حال دعا خواندن بودند، پرسیدم: حسین آقا این ها وضعشان چطور است؟ گفت: این ها که اینجا نشسته اند، آدم شده اند. آن ها که آن طرف هستند در راه آدم شدن هستند خیلی منقلب شدم و از سنگر اطلاعات بیرون آمدم ، بله حسین این گونه انسانی بود و خیلی بالاتر از این حرف ها، که عقل ما نمی رسد.

حسین چهره بسیار باصفا،نورانی و زیبایی داشت

یک روز با شهید یوسف الهی با هم سوار ماشین لندکروز بودیم، حسین راننده بود، از روی پل جلوی کارخانه فولاد به سرعت پایین رفت .ناگهان یک ماشین وانت از جلویمان درآمد راننده اش از عرب های اهواز بود.

چشمانم را بستم و یا ابوالفضل گفتم و کف ماشین خوابیدم و منتظر بودم با آن ماشین به شدت برخورد کنیم. خبری نشد ، بالا آمدم، هیچ کس نبود هر جا نگاه کردم کسی نبود گفتم: حسین آن عرب کجا رفت؟ گفت: چرا؟ گفتم: می خواهم ببینم کجا رفت. گفت: نترس به سلامت رفت و ماشین را روی آسفالت نگه داشت.

حسین یوسف الهی از ماشین پیاده شد سجده شکر به جا آورد و خندید و گفت: امدادهای غیبی خودش را نصیب خلافکاری مثل من هم می کند؟ سوار شدیم و رفتیم هنوز متحیر بودم که شده چون درست از جلوی هم درآمدیم و جاده هم باریک بود و جای رد شدن نداشت .

من فقط به ماشین گفتم برو بیرون

:به واسطه بارندگی زیاد، ماشین لندکروز وسط یک متر آب و گل گیر کرده بود هر چه هل می دادند، نمی توانستند آن را بیرون بیاورند . شاید حدود ۱۰ نفر از بچه هابا هم تلاش کردند اما موفق نشدند.

د این هنگام حسین از راه رسید و گفت: این کار من است ، زحمت نکشید همه ایستادند و نگاه کردند حسین با آرامی ماشین را از آن همه آب و گل بیرون کشید. گفتم: تو دعا خواندی !وگرنه امکان نداشت که ماشین بیرون بیاید. گفت: نه ، من فقط به ماشین گفتم برو بیرون.

شهید حسین یوسف الهی مسلط به خیلی چیزها بود که بروز نمی داد و فقط گاهی اوقات چشمه ای از آن اقیانوس عظیم را جلوه می کرد ، آن هم جهت قوی شدن ایمان بچه ها . هر مشکلی به نظر می رسید، آن را حل می نمود، چهره بسیار باصفا،نورانی و زیبایی داشت.

از یک ماه به عملیات مانده ، می دانستم شهید می شود. هر چه می خواستم برایش نذر کنم که سالم بماند، از درونم ندایی می گفت بی فایده است! برای دیدار و خداحافظی با او و بعضی دوستان دیگر که آنها هم دست کمی از حسین نداشتند، به منطقه فاو رفتم، حسین گل سر سبد همه بود.

سردار شهید حسین یوسف الهی پس از چندین بار مجروحیت، ۲۱ بهمن ماه درعملیات والفجر هشت بر اثر بمباران شیمیایی مجروح شد و ۲۷ بهمن ماه در بیمارستان به شهادت رسید.


منبع: عصر انتظار

ارسال نظر برای این مطلب

کد امنیتی رفرش
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    نماز را به چه دلیل می خوانید؟ (پاسخی صادقانه دهید/می توانید چند گزینه انتخاب کنید)
    آمار سایت
  • کل مطالب : 105
  • کل نظرات : 2
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 26
  • آی پی دیروز : 16
  • بازدید امروز : 28
  • باردید دیروز : 17
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 48
  • بازدید ماه : 47
  • بازدید سال : 289
  • بازدید کلی : 6,686
  • کدهای اختصاصی

    کد آهنگ

    حدیث